شعر زیبای آقای پناهیان

در برخی جلسات دانشجویی و ... به مناسبت شعری از حجت الاسلام پناهیان خوانده ام و عده زیادی از مخاطبان درخواست کرده اند که متن شعر را داشته باشند. به همین بهانه، اصل ماجرا را نقل می کند که امیدوارم  لذت ببرید.

آقای پناهیان چند سال به عنوان مسئول نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاه هنر مشغول به خدمت بودند. می گفت: یکبار اساتید و هیأت علمی دانشگاه به من ایراد گرفتند که چرا همش با دانشجویان می چرخی و با اساتید نیستی؟ گفتم: بالاخره مسئول نهاد باید در خدمت دانشجوها باشه دیگه ... خلاصه قرار شد به همراه اساتید به سفر شمال کشور برویم. یعنی کنار دریا! (صاحب وبلاگ از نوجوانی به دریا می گفتم آیت الله دریا!) یک روز نزدیک غروب در ساحل دور هم نشسته بودیم، همه چیز فراهم بود برای شکوفا شدن ذوق هنری افراد. بالای سر، خورشید از زرد به نارنجی و از نارنجی به سرخ تغییر رنگ می داد، از یک س. موسیقی جزر  و مدّ دریا گوشها را می نواخت و نسیم خنکش صورتها را.. ناگهان اساتید یکی یکی شروع کردن به خوتاند اشعار و نظم ها و نثرهایی زیبا که در خاطر داشتند. بزم بسیار شیرین و دل انگیزی برپا شد. بعد از اینکه هر کدام هرچی در ذهن داشتند خواندند، یکی رو به من کرد و گفت: حاج آقا شما هم که از این اخوندهای با ذوق و باهنر هستید، یه چیزی هم شما بگو تا کیفمون دو نونه بشه! من هم نه گذاشتم ونه برداشتم و در اون حال و هوای خاص، گفتم: خانمها، آقایون می خواستم از شما یه خواهش کنم... خب! بگو ... می خواستم بگم دانشجوها بعضی حرفها را از شما به عنوان استاد، بهتر از منِ روحانی می پذیرند ... خب! بگو دیگه !!! می خوام خواهش کنم از این به بعد سرِکلاس رفتید به دختر ها بگید، حجابشون رو رعایت کنن!!!

بدجوری حال جمع گرفته شد. بعد از این همه شعر و ... با این همه تعریف و ادعایی که از پناهیان شنیده بودیم، این چه حرفی بود در کنار دریا؟ حالا این حرف رو نمی شد جای دیگه ای بگی ...

منم می فهمیدم که تو دلشون دارن به من بد و بیراه می گن که بزمشون رو خراب کردم. من هم که حواسم بود دارم چیکار می کنم ناگهان در جا یک شعر براشون سرودم:

امشب چه غوغا کرده ای طوفان چه برپا کرده ای

در سرزمین سینه ام دل را چو دریا کرده ای

گاهی به مدّم می کِشی، گاهی به جذرم می کُشی

ای ماه پر افسون مرا پایین و بالا کرده ای

در هم مکش این شم و رو بُردی بِبر این آبرو

از آبروی من عجب ابری مهیّا کرده ای

شد رعد و برق ابر من، یعنی سرآمد صبر من

آیا به عمرت اینچنین موجی تماشا کرده ای

پا در رکاب موج بر، آی و مرا در اوج بر

آی و وفا کن در کتار عهدی که با ما کرده ای

دریای من آرام گیر، از عکس رویش کام گیر

مَه در بغل کی آیدت دل خوش چه بیجا کرده ای 

/ 3 نظر / 8 بازدید
حمیدرضا مهدوی ارفع

دوستان عزیزی که قبلا خواننده مطالب بنده در وبلاگ ساعت عشق بودید. متاسفانه خانم سارا مهدوی که هیچ آشنایی با ایشان ندارم در یک اقدام غیراخلاقی وبلاگ بنده را تصرف و بعضی مطالب حقیر را به نام خود منتشر می کند. رسما از ایشان شکایت کرده ام و اعلام می کنم این وبلاگ در اختیار بنده نیست

جوون ایرانی انقلابی

اسم رو که دزدیدی .......لا اقل مطلب رو که می دزدی نوشته های نویسنده قبلی رو یه سروسامانی بده_یه کی دیگه به دریا تو بچگی میگفته ایت الله تو باید اونو پاک میکردی

اخه........ متولد سال 72 تو جمع اساتید ..........